|
قصه نی-1- برکه ای آنطرف شهر دور از غوغای تمدن آرام هم آغوش زمین بود با نیزاری که در دامن پرورده نی کوچکی تنهای تنها دور از همه دلش شکسته از این تنهایی درونش خالی از بودن روزی دستی آنرا از برکه جدا کرد ترس مرگ وجودش را گرفت اسیر دستان هنرمند با بوسه لبهای او جان گرفت کی گفته نی از جدایی ها شکایت میکند نی از عشق ها حکایت میکند روزها با بوسه های با دستانش انس گرفت نی عاشق مالکش شد دیگر تنها نبود YYY بازی قایم باشک-2- ساده بودیم شیطون و بازیگوش کودک بودیم اما عاشق بازیهایمان یادت می اید قایم باشک را چطور تو چشم گذاشتی و من قایم شدم دنبالم گشتی و پیدایم کردی بغلم کردی و بوسیدی دنبالت گشتم صدایت کردم اظطراب وجودم را گرفت و تو رفته بودی سالها گذشت وتو آمدی من بغلت کردم بوسیدم بگو که زندگی قایم باشک نیست بگو که معشوق را ترک نتوان کرد از بی تو شدن هراس دارم بگو که آمدی برای همیشه ماندن تو بزرگ شدی و من همان کودکم ساده اما عاشق YYY بیمار اورژانسی دل قلب از کار افتاده شوک دوباره شوک بر نمیگرده بیمار داره از دست میره و............................. پی نوشت:
عریانم عریان از شادی عریان از عشق عریان از زندگی عریان عریان اگر تو نباشی بمان با من + نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/19 8:36 PM توسط ღ♥ღ اشکღ♥ღ |
|