پادشاهي جايزهء بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل ، آرامش را تصوير کند. نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند.
پادشاهي جايزهء بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل ، آرامش را تصوير کند. نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهاي آرام ، کودکاني که در خاک مي دويدند ، رنگين کمان در آسمان ، و قطرات
شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسي کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولي ، تصوير درياچهء آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود. در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را
ديد ، و اگر دقيق نگاه مي کردند ، در گوشه ء چپ درياچه ، خانه ء کوچکي قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر مي خواست
، که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است.
تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تيز و دندانه اي بود. آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک بود ،
و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سيل آسا بود.
اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگري که براي مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگي نداشت. اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد ، در بريدگي صخره
اي شوم ، جوجهء پرنده اي را مي ديد . آنجا ، در ميان غرش وحشيانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکي ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جايزه ء بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضيح داد :
" آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سر و صدا ، بي مشکل ، بي کار سخت يافت مي شود ، چيزي است که مي گذارد در ميان شرايط
سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.اين تنها معناي حقيقي آرامش است."
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/03/07 7:52 PM توسط ღ♥ღ اشکღ♥ღ
|
این من امروزم
در برابر حضرت حق
هيچ اگر سايه پذيرد ...
من همان سايه ي هيچم !!!

حال كه دريچه اي به نور لبخند به رويمان گشوده شده
حال كه خورشيد دوباره بر ماتابيده
حال كه ابرهاي ترديد از دلهاي ما زدوده شده
حال كه موسيقي جان ما نواي تازه گرفته
كنون بيا و به بستان نگر كه جان از هر سو مي تراود
بيا و نظاره گر حماسه عشق باش
بیا که هنگامه نبرد است ، نبردی جدید میان عقل و عشق
بیا که کنو ن زمان پیروزی ؛ زمان گر گرفتن درختان احساس با شکوفه های آرزو و واقعیت است
بیا که زمان به شکوفه نشسته است و مزرعه وجود من به بار نشسته است
و هنگام برداشت گندم های طلایی عشق از مزرعه روح و گندم زار دل است .
تا افق پهناور بنگر و ببین که تا چشم کار می کند گندم است
بیا اینک اسمان است که به زمین رسیده است
و خورشید می تابد و خدا اینجاست
و خدا را در این گندم زار می بینم خدا پیش من است بیا تا خداوند را ببینی
یه عزیز مریضه خیلی زیاد دعاش کنید همه باهم امن یجیب بخوانیم
دعا کنید براش
خدااااااااااااااااااااااااااا
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/03/06 11:0 PM توسط ღ♥ღ اشکღ♥ღ
|
الهی وحشت از قبر و هراس از مرگ دارم
ولی با این همه بر لطف تو امیدوارم
یقین دارم یقین دارم که از اعمال زشت من غضبناکی
چه خواهی کرد ای دریای رحمت با کف خاکی

عشق به تو ای خدا هر انسانی را به راه راست هدایت می کند.
و چه زیبا است آن لحظه ای که انسان معبودش را عبادت می کند و به او عشق می ورزد.
ای خدا تو چه هستی که نمی توان تو را توصیف کرد در توصیف تو انسانها متحیر اند زیرا که همه چیز به غیر تو فانی هستند و در توصیف اندکی از تو که ما در دلمان دربارهی تو داریم ناچاریم از کلمات وتوصیفات فانی استفاده کنیم.
بار الاها به من که بند ه ی حقیر تو هستم قدر کمال و درک بیشتر و شعور معرفت انایت بفرما و مرا از پلیدی ها دور بدار که تنها تویی و فقط تویی که می توانی مرا از میان این همه پلیدی نجات دهی گرچه من نیز گناه کارم پس دستم را دراز می کنم و از تو که سر چشمه ی زیبایی ها و کمال و معرفتی کمک می خواهم واز تو می خواهم که به من قدرت دوری از گنا هان را بدهی .
بار الاها از تو کمک می خواهم زیرا که می دانم که که مرا می دانی و می توانی.





+
نوشته شده در یکشنبه 1387/03/05 8:29 PM توسط ღ♥ღ اشکღ♥ღ
|

ديشب رويائی داشتم :
خواب ديدم بر روی شنها راه می روم؛
همراه با خداوند؛
و بر روی پرده شب
تمام روزهای زندگيم را مانند فيلمی می ديدم
همان طور که به گذشته ام نگاه می کردم
روز به روز زندگيم را
دو رد پا بر روی پرده ظاهر می شد
يکی مال من و يکی از آن خداوند
راه ادامه يافت تا تمام روزهای زندگيم خاتمه يافت
آن گاه ايستادم و به عقب نگاه کردم
در بعضی از جاها فقط يک رد پا وجود داشت
اتفاقآ آن محلها مطابق بود با سخت ترين روزهای زندگيم..........
روزهای با بزرگترين رنجها ؛ دردها ؛ غمها .......
آن گاه از او پرسيدم:
خدا وندا تو به من گفتی که در تمام ايام زندگی با من خواهی بود و
من پذيرفتم که با تو زندگی کنم؛
خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتی؟
خداوند پاسخ داد:
فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود .
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت
نه حتی برای يک لحظه
و من چنين نکردم
هنگامی که در آن روزها
يک رد پا بر روی شن ديدی
من بودم که تو را به دوش کشيده بودم

خداجون خیلی دوست دارم

پ.ن:مواظب خودت باش من منتظرت میمونم
+
نوشته شده در شنبه 1387/03/04 8:12 AM توسط ღ♥ღ اشکღ♥ღ
|