|
زندگی داستانی کوتاه است آدمکها در پی سیمرغ بلورین دروغین هستند که بر تقویم دفترشان ثبت کنند و بدان فخر فروشند و از آن قدرت و ثروت یابند!!! خسته از هنرمندانهترین نقشقربانی زندگیام بر طاقچه یاد ذهن آشفته خود مینگرم: سیمرغهای ملعون: بیرحمانه به من میخندند...! و چه زیبا و هنرمندانه: تن بیجان خیمه شب بازی من رخهای تماشاچیان را مات میکرد!!! صوت منفوری گوش تکرار مرا میآزُرد: "که عجب بازیگر قهاری بود..." قلب خونین از حادثه ضربه قربانی کُش٬ آماده ضربه بازی فردا میشد!!! و چنین است و چنان... سالها چنین است که میانجامد!!! + نوشته شده در جمعه 1387/02/06 12:5 PM توسط ღ♥ღ اشکღ♥ღ |
و عجب حادثه تلخی بود: لحظهای که وجدان من از کار افتاد... و چه سخت و عذابآور بود!!! بزمهای مرگ و عذاب سلسله تلخِ حماقت٬ تردید!!! هفت روز پی در پی: ناخن حادثه را دعوت پهنه صورت کردم... مهمان را سیر از دل آتش زده خود کردم... سیراب ز خون دل و خون جگر خود کردم... خِرمن روحْ آتش زدم و خاکستر آن بر تن مهمان کردم... مرگ مغزی حاصل آن حادثه بود وجدانی بیمار عاقبت فاجعه بود ای کاش فرصت آن لحظه نبود!!! آرزوی مرگم... ابعاد وسیع قبرم... خاطرات سردم... طعنههای دردم... غم باد دل افسرده و تنگم... مغز بیروح چه رغبت به تنفّس دارد... پ.ن:به پايان سفر نزديکم و من از جمع شما خواهم رفت!!! قلب من بر تپش خود لجاجت دارد!!! من دوستت دارم کاش مرا بفهمی هرگز به من دروغ نگو + نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03 8:20 PM توسط ღ♥ღ اشکღ♥ღ |
عشقم سلام خوندم که دوستم داری اما انگار عشقم رو باور نداری نمیدونم کی رو واسطه قرار بدم اما تو رو به عشق قسم باورم کن
تقدیم به پیشی که خیلی ناز و ملوسه و عاشق شهریار هست بلالی باش
عاشقتم پس عاشقم باش + نوشته شده در دوشنبه 1387/02/02 4:42 PM توسط ღ♥ღ اشکღ♥ღ |
به اوج مینگرم به آبی اوج و در پرواز ستارها بی نشانی مقصد. و دورنمای یک درخت گیلاس در سکوت خلوت یک باغ در التهاب رسیدن چشمانم را به دنیا نخواهم فروخت... پ.ن:تردید و شک دارم منو میکشه + نوشته شده در یکشنبه 1387/02/01 7:9 PM توسط ღ♥ღ اشکღ♥ღ |
|