|
ما ستاره هایی ناگهانی هستیم من و تو منفجر می شویم در پوست های آبی سیاه مان. می دانی هیچ چیز ما را جوان نگاه نخواهد داشت نه مردان و زنان جوانی که جوانی شان را در آوازی سرد و کش دار پرتاب می کنند. ما آن چیزی هستیم که هستیم چیزی که هرگز گمان نمی کنیم که هستیم. جغرافیای جسم دیگر وحشی نیست.پژواک ها. ما هم آهنگ حرکت می کنیم تا آرام تر بو بگیریم. پذیرفتنش خیلی سخت است که گاهی وقت ها پس از نیمه شب من خسته ام از تمامی این ها. پ.ن:من پذیرفتم شکســــــــت خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد اشنا دیوانه است. میروم از رفتن من باش شــــــــــــاد از عذاب دیدنم ازاد باش گر چه تو زودتر از من میـــــــــــروی آرزو دارم ولی عاشق شوی ارزو دارم بفــــهـــــمی درد را تلخی برخورد های سرد را من عاشق این دیالوگ فیلم سنتوری هستم :تقدیم به تو که تنهایم گذاشتی تو ای تکرار واژه تنهایی باز یه پیغام دیگه از علی بدبخت، از علی تنها، علی پرغم، امشب ریختن تو عروسی زدن سازمو لتوپار کردن ، خودم رو علیل و چلاق کردن . فقط به همین احتیاج داشتم ... مهم نیست . دنبال پماد سالیسیلات گشتم که تو بعضی وقتا روی دستوپام میمالیدی ؟ کجاست ؟ مهم نیست . تمام این حرفها بهانه است ، بهانه های عاشقانه است ... پ.ن:شرط رو میبرم و تو گریه میکنی + نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20 12:54 PM توسط ღ♥ღ اشکღ♥ღ |
سلام ممنون از همه دوستانی که تولدم رو تبریک گقتند واقعا ازشون سپاسگذارم
ولی یه تشگر ویژه از انول و سرباز عزیز دارم و همچنین بهترین تبریک این دو متن بود که اینجا میزارم و ممنونم از دو شخس که کامنت خصوصی که اینو برام نوشتند گرفتاري اين زندگي لعنتي ِ منفور، تو را هم از يادم برد.تو که فراموش شوي انگار ديگر نيستم.انگار حل شده ام در نبودنها.انگار خودم را زودتر به فراموشي سپرده باشم. + نوشته شده در یکشنبه 1387/01/18 12:23 PM توسط ღ♥ღ اشکღ♥ღ |
ساعت از نیمه شب گذشته است و دراین شب بهاری چراغ کوچه ما همچنان سوسو می زند آسمان با اشکهایش تمام راههای منتهی به کوچه را آب پاشی کرده است پرستو هاپرگشوده اند و در و دیوار کوچه را با روبانهای ملون آذین بسته اند بلبلان درسکوت انتظارخود غزل هایشان را زمزمه می کننند وقمری ها در حجمی وسیع ترانه می خوانند نرگسان مست حضور تمام فضای دلگیر کوچه را عطر افشانده اند وساعت همچنان برمدارانتظارمی چرخد... اما افسوس! و صد افسوس! که هزاران ستاره درخوابند و در این حصار پر هجوم بی کسی دستی به پنجره نیست و این همۀ نیامدن توست ای معشوق! پ.ن:هزار بار فال حافظ گرفتم و خواجه از عشق من و بی وفایی تو گفت من عاشق بارونم چه بارونی میبارید دیشب و من به یاد تو زیر بارون اشک ریختم + نوشته شده در شنبه 1387/01/17 1:33 PM توسط ღ♥ღ اشکღ♥ღ |
|