تبليغاتX
ღ♥ღبانــــو و شازده کوچولوღ♥ღ


ღ♥ღبانــــو و شازده کوچولوღ♥ღ

قلبم سرشار از عشق توست ، اما دستانم به اندازه ی حجم دستان تو خالیست

دوست دارمدوست دارمدوست دارم

دلم برایت تنگ خواهد شد

و از این پس

هر غروب سیاه پوش سیاه جامه ی سیاه روی جمعه ی نحس

که دیگر امیدی به دیدن فردایت نخواهم داشت ...

دلم برایت تنگ خواهد شد

تمام ثانیه هایی که تو را از من دور خواهد کرد

تمام ثانیه هایی که دیگر اجازه گرمای دستان خاموش و دلگیرت را از التماس دستان کودکانه ام خواهد ربود

و دستان خواهشم دیگر شفافیت خداحافظی های مظلومانه ات .. و سلام های مظلومانه ات .. و سکوت های مظلومانه ات ... و تمام آنچه را که به تو سخاوت ... و من را غم می بخشید .. نخواهد شناخت

چگونه می توانی بروی ؟

وقتی هزاران چشم تو را بدرقه نه ... التماس می کردند که بمان !

چگونه خواهی رفت ؟  و خواهی توانست

تنها در روشنایی خاموش آینه ها ...گاهی  آنهم

نظاره گر تنهایی مان باشی

( نفس هایی که بی تو هر بهار را تجربه کنند .... ای کاش ... !!!)

ای کاش که خواب بودم

ای کاش که بیدار می شدی

و دوباره می خندیدی

شبیه تمام عکس هایت ... شبیه تمام شفافیت ابرهایی که می بارند ... اما

دلم برایت تنگ خواهد شد

و تمام شعر شهریار .... بدون لحن زیبای احساس های لطیفت به گور خواهد رفت!

شهریار خواهد مرد

و  دلم

برای تو تنگ خواهد شد

چقدر دلم می خواست دوباره برگردی ......... دوباره برگردی !!!

چقدر دلم می خواست آنقدر شفاف بودم

که خواهشم جوابی داشته باشد من شبیه همه ترس ها و نفرت ها و کمبود هام بودم

اما باز هم از لا به لای این همه سیاهی ... نور قشنگت رو دوست داشتم

جمعه ها دلم می خواست باشی

عروسی آخر دلم می خواست ببینمت

پریروز قرار بود بیام پیشت

حتی جمعه آخر هم باید میومدم اما

حسرت جانشین همه ی نیامدنهام شد!

حالا تو کجایی و من کجا ؟ که نمی توان پیدایت کرد!!!

دوستت داشتم

دوستت دارم

و دوستت خواهم داشت

 

پ.ن:زندگی میکنم اما بی شازده هر روز آرزوی مرگ میکنم یعنی ممکنه روزی بیاد تا ابد ژیش مامانی؟

ایدا

نوشته شده در سه شنبه 1388/09/03ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

do u love me?

آخ، ای زندگی ،

گریه ات را ببُر!

خفه ام کرد این روزهای شیون و سکوت،

این روزهای یک در میانی و تفاصل،

این روزهای جا افتاده ی بی شعری و کسالت...

 

ببُر آن هق هق بیمارت را،

با تو ام!

بانوی دیوار های ویران شده ی اکنون،

شبح مشبّک شُکوه و بدبختی!

توی گوش های من فقط صدای شیون مانده و

زاری مقطّع لوس و تکراری تو!

 

بگذار تا تمام شود این کیمیای عشق،

بگذار بنوشم اکسیر درد را تا ته!

... ... ...

دریغ! دریغ!

دیر رسیده ام انگار...

از عصر گیوتین و شوکران و اقتدار مرگ

در گیلاس فلزّی این لحظه های تلخ

جرعه ای به پایان این نفس بریدگی مزمن

                                                      باقی نمانده است...

خسته ام می کند این گریه ی خاموش ناتوانت

زندگی؛

               کافی ست!

ستاره دود شد و

                      به درد و دروغ و هذیان پیوست...

 

بیا قدم به قدم با من،

- آااااه، گریه که ندارد! -

بیا،

تا صفحه ی آخر این قصه ی لجوج

                                            راهی نمانده است...

 Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

پ.ن:دوستت دارم

duset daram

پ.ن:روزهای سختی هست اما با عشق اون زنده ام

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/27ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

 
شعر سنگسار تقدیم همه قربانیان عشق

یک دو سه سنگ ... سار پریدند روز پیش

آن صبحِ زودِ لعنتیِ سردِ گرگ و میش

یک دو سه سنگ لحظه‌ی پرتاب گم شدند

شرمنده از دریدن چشمان قهوه‌ایش

حیّ علی... به سمت سرت سنگ پشت سنگ

قد قامت ِ زنی که پر از لکه‌های ننگ

تا نیمه صورتی که فرو رفته توی خاک

حالا برقص عاطفه با موسیقیِ راک*!

بگذار شانه‌های تو لرزش بگیرد و...

با مردنت، خدای تو ارزش بگیرد و...

سرخ و سفیدِ خون و کفن ... نوعروس مرگ

هی دست و پا که جان بکند زیر این تگرگ

حالم بد است عاطفه، حالم بد است بد

معکوس می زند دل تو ... مرگ بر عدد-

یک، دو، سه ... تکه های سرت ... چار، پنج، شیش

خون می دود به روی لبانی که روز پیش

اقرار کرده بود به عشقی خلاف شرع

عشقی شبیه تجربه‌ی خام یک کشیش

اجرای حکم و مردن بی‌ های و هوی تو

گودال توی گوش کرت، خنده‌های نیش

شرمنده‌ای از این همه زشتی پیامبر

بعد از تو دین به دست خدایان سنگ کیش

تفسیر می‌شود به سر نیزه می‌رود

یا مثل سنگ بر سر و چشمان قهوه‌ایش.....

***

بر آبروی رفته اذان‌گو اذان بگو !

کشتند وحشیانه زنی را به جرمِ؟؟؟ هیششششششششش!!!!

*: نوعی از موسیقی و در لغت به معنای سنگ (rock)

u1_zan111.jpgخدا دلم شکسته از آدمهایی که به جات حکم میکندد خدا جواب بده

چرا باید انسان رو برای عاشق بودن سنگسار کنند؟

این یعنی دین؟

به جای خدا  حکم میکنند

این یعنی بشریت

این یعنی دیانت؟

 

سبک شناسی عضو شو

http://www.cloob.com/clubname/stylistics

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/27ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

آهای...!!

کجائی...؟!

تو فکری...!؟

غریبه می زنی...!غریبه با "غ".نکنه تو هم از اون دسته آدم هایی هستی که از شدت آشنایی غریبه شدن...؟!یا شایدم بر عکس...؟!

چهرت خیلی آشناست...کجا با هم آشنا شدیم غریبه...؟!تو انجمن صلح و دوستی یا یک زندان...؟!شایدم تو یک کافه گلاسه کنار برج ایفل...!درست یادم نیست... .

از چی می گفتم...؟!غریبه یا برج ایفل...؟آهان یادم اومد.از اتاق تنهایی می گفتم که توش با هم آشنا شدیم.یک انفرادی دنج دو نفره ،با پنجره های کوچیکی که در روز 2 ساعت مجوز واسه عبور نور می داد.یادت هست که کجا رو می گم...؟!تو هم مثل من تنهای تنها بودی.شایدم من مثل تو تنهای تنها بودم.کسی چه می دونه...؟ولی من و تو که می دونیم.کلی یادگاری روی دیوارای نم کشیده اتاق تنهایی کشیدیم.

از چی می گفتم...؟!پنجره یا یادگاری...؟!آهان یادم اومد،از اتاق کناری می گفتم که اتاق بازجویی بود.با یک سقف خیلی خیلی بلند.ازاتاق دیگه هم که همش صدای کل کشیدن و شادی میومد.صدای ضجه گلبرگ های مریم با صدای سرخوش مهمونای اتاق دیگه سکوت عمیقی به اتاق تنهاییمون داده بود...

 به احترام این سکوت قیام کنید...

به چی فکر می کنی...؟؟بعد از این همه مدت توهنوزم تو فکری...!!می ترسم...!!

یه چیزی رو می دونی؟وقتی بهت نزدیک شدم غریبه،دیدم یه دیوار بزرگ جلوی خودت ساختی و روش بزرگ تر نوشتی" از این فاصله به بعد به من نزدیک نشین".اینو بدون اگه این دیوار رو خراب نکنی رو سر خودت خراب می شه.....

همه چیز تو این دنیا دو طرفه است.یک طرف ، عمل توهست و طرف دیگه عکس العملی که از عملت

 می بینی....!!

 

به چی فکر می کنم...؟!کسی رفته...؟دل تنگی...؟!یا کسی داره میاد...؟اینبار هم چقدر غریب و تنهام...! راستی می دونی واحد اندازه گیری تنهایی چیه...؟؟

نگران نباش...قبل از اینکه چاییت تموم بشه من و تو هم پرواز می کنیم...

نگفتی به چی فکر می کنی؟به اینکه زمین گرده و می چرخه در حالیکه تو ایستادی و نمی افتی...!یا اینکه تو داری می چرخی و میری در حالیکه روزگار و جای پاهات روی تنهایی من ایستادن و کنار نمی رن...؟فرقش تو چی بود؟شاید یک نقطه یا شاید یک تلنگر...!!

راستی چرا تنها شدیم...؟!چرا دیگه کسی نبود...؟!انگار در عرض چند دقیقه یک زلزله 10 ریشتری اومده بود و تمام محتوای اتاق رو تبدیل به یک سکوت نافرجام کرده بود و بازمونده های اون اتاق من و تو بودیم...

نگفتی؟چرا فقط من و تو...؟!تو اتاق تنهایی من بودم و تو.شایدم تو بودی و من...!ااا....این جمله رو یکبار دیگه هم گفته بودم.اما نگفته بودم که دو تا فنجون هم داشتیم با یکدونه دفتر که برگاش و یکی در میون بین خودمون تقسیم کرده بودیم.البته این قانون تو بود...اما مداد نداشتیم.پس با چی می نوشتیم؟؟؟یادته...؟!

برگای من خاکستریه خاکستری بود و برگای تو آبیه آبی.ولی تو همیشه رو برگای من می نوشتی و من رو برگای تو...

از چی می گفتم...؟!دفتر یا رنگای صفحه ها...؟آهان یادم اومد.از صفحه تنهاییمون می گفتم.غریبه،تا حالا بهت گفتم که حضور تو چقدر عمق تنهایی منو زیاد کرد...؟!و تو باز هم منو تنهاتر گذاشتی...!تنها بودم و تنهاتر شدم.....!!

غریبه بودی یا آشنا...؟!خودم چی...؟؟؟؟غریبه بودم یا آشنا...؟؟!!

هیچ وقت نفهمیدم.......

و این تنهاترم کرد.تنها تر از پرنده خارزار...تنهاتر از تک درخت وسط باغچه خونمون...حتی تنها تر از ماه وسط آسمون...کاش یک کم واسه تنهاییم مرحم بودی....

من چی...؟؟من واسه تنهاییت مرحم بودم...؟؟من همیشه سعی می کردم تا یک کمی از بار تو رو رو دوشم بکشم...ولی تو حالا داری می گی کیش........شاید هم همون دیوار مانع شد....

انگار من مهره بی احساس صفحه های آبی دفتر خاکستریت بودم.یا سرعت حافظت پایینه یا سرعت همه اینترنت ها اومده پایین...

پ.ن:دلم برای شازده کوچولوم خیلی تنگ شده

میگه خیلی خوش قدمم اما فقط سه روز از وقتش مونده

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |