تبليغاتX
ღ♥ღبانــــو و شازده کوچولوღ♥ღ


ღ♥ღبانــــو و شازده کوچولوღ♥ღ

قلبم سرشار از عشق توست ، اما دستانم به اندازه ی حجم دستان تو خالیست

آهای...!!

کجائی...؟!

تو فکری...!؟

غریبه می زنی...!غریبه با "غ".نکنه تو هم از اون دسته آدم هایی هستی که از شدت آشنایی غریبه شدن...؟!یا شایدم بر عکس...؟!

چهرت خیلی آشناست...کجا با هم آشنا شدیم غریبه...؟!تو انجمن صلح و دوستی یا یک زندان...؟!شایدم تو یک کافه گلاسه کنار برج ایفل...!درست یادم نیست... .

از چی می گفتم...؟!غریبه یا برج ایفل...؟آهان یادم اومد.از اتاق تنهایی می گفتم که توش با هم آشنا شدیم.یک انفرادی دنج دو نفره ،با پنجره های کوچیکی که در روز 2 ساعت مجوز واسه عبور نور می داد.یادت هست که کجا رو می گم...؟!تو هم مثل من تنهای تنها بودی.شایدم من مثل تو تنهای تنها بودم.کسی چه می دونه...؟ولی من و تو که می دونیم.کلی یادگاری روی دیوارای نم کشیده اتاق تنهایی کشیدیم.

از چی می گفتم...؟!پنجره یا یادگاری...؟!آهان یادم اومد،از اتاق کناری می گفتم که اتاق بازجویی بود.با یک سقف خیلی خیلی بلند.ازاتاق دیگه هم که همش صدای کل کشیدن و شادی میومد.صدای ضجه گلبرگ های مریم با صدای سرخوش مهمونای اتاق دیگه سکوت عمیقی به اتاق تنهاییمون داده بود...

 به احترام این سکوت قیام کنید...

به چی فکر می کنی...؟؟بعد از این همه مدت توهنوزم تو فکری...!!می ترسم...!!

یه چیزی رو می دونی؟وقتی بهت نزدیک شدم غریبه،دیدم یه دیوار بزرگ جلوی خودت ساختی و روش بزرگ تر نوشتی" از این فاصله به بعد به من نزدیک نشین".اینو بدون اگه این دیوار رو خراب نکنی رو سر خودت خراب می شه.....

همه چیز تو این دنیا دو طرفه است.یک طرف ، عمل توهست و طرف دیگه عکس العملی که از عملت

 می بینی....!!

 

به چی فکر می کنم...؟!کسی رفته...؟دل تنگی...؟!یا کسی داره میاد...؟اینبار هم چقدر غریب و تنهام...! راستی می دونی واحد اندازه گیری تنهایی چیه...؟؟

نگران نباش...قبل از اینکه چاییت تموم بشه من و تو هم پرواز می کنیم...

نگفتی به چی فکر می کنی؟به اینکه زمین گرده و می چرخه در حالیکه تو ایستادی و نمی افتی...!یا اینکه تو داری می چرخی و میری در حالیکه روزگار و جای پاهات روی تنهایی من ایستادن و کنار نمی رن...؟فرقش تو چی بود؟شاید یک نقطه یا شاید یک تلنگر...!!

راستی چرا تنها شدیم...؟!چرا دیگه کسی نبود...؟!انگار در عرض چند دقیقه یک زلزله 10 ریشتری اومده بود و تمام محتوای اتاق رو تبدیل به یک سکوت نافرجام کرده بود و بازمونده های اون اتاق من و تو بودیم...

نگفتی؟چرا فقط من و تو...؟!تو اتاق تنهایی من بودم و تو.شایدم تو بودی و من...!ااا....این جمله رو یکبار دیگه هم گفته بودم.اما نگفته بودم که دو تا فنجون هم داشتیم با یکدونه دفتر که برگاش و یکی در میون بین خودمون تقسیم کرده بودیم.البته این قانون تو بود...اما مداد نداشتیم.پس با چی می نوشتیم؟؟؟یادته...؟!

برگای من خاکستریه خاکستری بود و برگای تو آبیه آبی.ولی تو همیشه رو برگای من می نوشتی و من رو برگای تو...

از چی می گفتم...؟!دفتر یا رنگای صفحه ها...؟آهان یادم اومد.از صفحه تنهاییمون می گفتم.غریبه،تا حالا بهت گفتم که حضور تو چقدر عمق تنهایی منو زیاد کرد...؟!و تو باز هم منو تنهاتر گذاشتی...!تنها بودم و تنهاتر شدم.....!!

غریبه بودی یا آشنا...؟!خودم چی...؟؟؟؟غریبه بودم یا آشنا...؟؟!!

هیچ وقت نفهمیدم.......

و این تنهاترم کرد.تنها تر از پرنده خارزار...تنهاتر از تک درخت وسط باغچه خونمون...حتی تنها تر از ماه وسط آسمون...کاش یک کم واسه تنهاییم مرحم بودی....

من چی...؟؟من واسه تنهاییت مرحم بودم...؟؟من همیشه سعی می کردم تا یک کمی از بار تو رو رو دوشم بکشم...ولی تو حالا داری می گی کیش........شاید هم همون دیوار مانع شد....

انگار من مهره بی احساس صفحه های آبی دفتر خاکستریت بودم.یا سرعت حافظت پایینه یا سرعت همه اینترنت ها اومده پایین...

پ.ن:دلم برای شازده کوچولوم خیلی تنگ شده

میگه خیلی خوش قدمم اما فقط سه روز از وقتش مونده

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

شازده کوچولو

وقتی به چشماش نگاه میکنم

جور عجیبی دلم میگیرد

غریق چشمان معصومش میشوم

دستانم را به سویش دراز میکنم

مرگ در دریای چشمانش بسیار شیرین است

چه مشتاق خویش را به عمق آن نگاه بارانی میسپارم

میگذارم در آغموش امنم خاطرش را چندی آسوده کند

سر انگشتان احساسم بر گیشوان سیاهش میکشم

میان بوسه های مادریم رهایش میکنم

 پ.ن: پاهام تاول مادر بودن زده/روحم خسته از نیرنگ حیوانهای است که ماسک انسان به رخ زده اند/

 دلم برای شازده خیلی تنگ شده این هفته میاد خونه ما

عاشقتم  سلطان قلبم امیدوارم عشقمون ابدی باشه ای کاش میشد شازده هم میتونست با ما زندگی کنه

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

هفته قبل قرار بود بریم کنسرت مجید خراطها و بعد بریم اصفهان ولی یک سورپرایز بزرگ برام داشت زنگ زد ۵ دقیقه حاضر شو و ساکتو ببند ساکمو بستم و وقتی امد گفت پاسپورتتم بردارشوکه شدم حاضر شدم واسه رفتن اما شدیدا متحول شدم اخه باهاش قهر بودم و کلی ناز میکردم واسه آشتی و همش غر میزدمبا این کارش اینجوری شدمخلاصه  خوش گذشت واسه چند روز هم شده غمهام یادم رفت و همش میخندیدم

کلی خرید کردیم(ورشکست شدیم)روز جمهوریت ترکیه بود کلی جشنش خوش گذشت کنسرت رفتیم(رایگان)و یک عالمه عکسای قشنگ انداختیم

سوار کشتی شدیم هوا سرد بود اما کلی حال داد

یک عروسی بود داشتیم از جلوش رد میشدیم خودمونو انداختیم تو وای خیلی مراسمشون با ما فرق داره شدیدا هم توریست پرست تشریف دارند

trad. Kurdish dancing to live music

اینم عکس گربه هاشونه چشماشون دو رنگه

با نماینده مجلسشون و چند تا از مقامای محلی هم ناهار خوردیم اما غذاشون خیلی تند بود(سوختم)

پ.ن:عکسای خودمونم نمیذارم تا بمانید سوزان سوزان

تازه فهمیدم ترکی استانبولی هم بلدم هاااااااااا خودمو کشف کردم


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

در آن سپیده دم گرگ و میش

صدای اذان می ‌آید

باز امتداد الله اکبر

باز بی قراری طناب دار

دهلیز قلبها زنگار گرفته

پاهای لرزان دخترک

پیوند دیرینه اشک و چشم

قطره قطره اشک ترس

در امتداد گناهی بس بزرگ

در ازدحام خاکستری صبح سرد

مزه مرگ با طعم دار

دستهای جهالت چهارپایه را کشید

 واسطه شد بین زمین و  آسمان

نگاهش به دوردستها دوخته شد

در آن سپیده دم نامبارك موعود

میان آنهمه جلاد میان آن همه مامور

چه با مرگ زیبا میرقصید نو عروس مرگ

بی پروا آزاده و رها

رها از رهایی که آرزویش بود

پ.ن:اینروزا قلبم خاکستریست ذهنم از تپش ایستاده و روحم را گم کرده ام

از من مپرس کیستم خود نمیدانم

دل نگرانم دل نگران جمعه و بود و نبود تو...آیا تو میتوانی؟

http://www.cloob.com/clubname/stylistics ورود زیر ۱۸ سال به این سایت ممنوع است

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/05ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |